باورم نمی شود که از آخرین دلنوشته ام نزدیک به ۹ ماه می گذرد...
باورم نمی شود که دل به تکرار خیره مانده و هیچ پلک نمی زند.. شاید هیپنوتیزم شده باشد!
نمی دانم.. اما اگر هیپنوتیزم شده بود٬ فرمانم را می شنید و بی چون و چرا اجرا می کرد
نوشته شده توسط من در پنجشنبه 28 آبان1388 ساعت 6:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
همهء خوشبختی واقعی زندگی امروز من و تو٬ در قدرت تخیل فوق العاده٬ آرامش٬ و لذتی که از بازیها و قصه های بچگی هامون به ارمغان بردیم٬ نهفته است.. فردا٬ با روح های بزرگ بچه های کوچکمان چه کنیم؟ .. بعضی ها می گویند جدی نگیر ...
نوشته شده توسط من در شنبه 15 فروردین1388 ساعت 7:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
همهء تیله هامو از جیبم درآوردم
مشتمو باز کردم و یه بار دیگه نگاهشون کردم،
همشونو قل دادم رو زمین
به طرف تو
تو
فقط تو
دلم بازی می خواد

نوشته شده توسط من در سه شنبه 28 آبان1387 ساعت 11:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شادی های آدما تو دنیای مدرن خیلی دونه! دست و پای کودک تخیل لای قاموس ماده گیر کرده و پر پرواز ذهن به سرزمین عرفان و ماوراء تو آتیش ولع بشر سوخته!
تصور "سفر" به جاییکه تا به حال نرفتی٬ خیلی دوست داشتنیه٬ دریافت یک "کادو"٬ زیباست٬ و تماشای "آسمون شب" واقعاً آرامش بخشه! شاید حس مشترک بین همهء اینا اون رمز و رازیه که در پسشون نهفتست .. اینکه یه چیزی هست که تو در موردش "اطلاعات"ی نداری
فقط تصوراتت طرحی از اونچه که نمی بینی رو کامل می کنن
نوشته شده توسط من در سه شنبه 15 مرداد1387 ساعت 8:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آن شب خاموش بود و هیچ نگفت .. یک موسیقی بی کلام گذاشت و رفت روی صندلی همیشگی اش توی ایوان نشست... همهء حرفهای ناگفته تا صبح در گوشم نواخته شد
نوشته شده توسط من در یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 0:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
{تو پرانتز:}
تلفظ Soro' Nova:
Soro معنای ناب خود را از ریشهء Sororal و به معنای "خواهرانه" گرفته است.
Nova در نجوم، ستاره ایست که نور آن چند روزی زیاد شده و دوباره کم شود (نو اختر)
با این توصیف، "سُورُ نُووا" اینگونه بر زبان آورده می شود.
اما،
من، پیشتر به تلفظ ثانویهء آن هم اندیشیده ام که می توان آن را "سور وَ نَوا" خواند. "سور" شادی است و "نَوا" هم شادی آفرین. شاید گاهی، حال و هوای دست نوشته ها به رنگ این نام درآیند ...
نوشته شده توسط من در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 ساعت 7:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به آسمان بنگرم یا زمین؟

نوشته شده توسط من در دوشنبه 26 فروردین1387 ساعت 4:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
فقط "لحظه" از آنِ من است از تمام امروزها
این "منشورک زمان"
چون هنوز نیامد، هیجانِ وجود، دونهء سپید "رویا" بود در آیندهء کمرنگ ذهن، و چون رفت، گوی رنگی "خاطره" شد در گذشتهء دل..
ستاره های "رویا" رو از آسمون ذهنم می چینم،
" لحظه" اندکی همراهم می شود
ستاره از دستم می لغزد و چه زود در رنگارنگِ خاطره های دلم می افتد!
هرچه بود در آن یک دم در دست بود.. ولی هرچه هست، شیرین است، زیباست، نور است و رنگ است،
همهء وجود همین است ...
نوشته شده توسط من در جمعه 3 اسفند1386 ساعت 6:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
وقتی سکوت خانه صدای نفس هامو به گوشم می رسونه٬ جای خالیَت را بیشتر حس می کنم..
همه چیز در سکون!
این تنها انفاس و لحظه های مَنند که در شمارشند٬
یک "دَم"
یک "آن"
و آنِ دگر " گذر " ...
نوشته شده توسط من در یکشنبه 23 دی1386 ساعت 6:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
راز من می دانی؟ 
تا کجا بردم روح
پی آهوی خیال
تا ته آن شب سرد
کفشهایم خالی .. پاهایم پُر برف
کودک خُرد خرَد لای نرم ململ دل
خواب بود و هیچ نگفت..
نوشته شده توسط من در پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت 10:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستانم می نویسند
دست نوشته های پیشین
POWERED BY